تبليغاتX
تنها برای هیچکس

شکست...

 

شكست ...قلبم را ميگم

مرد ...احساسم را ميگم

رها شد ...عشقم را ميگم

اين روز ها چه سخت مي انديشم

به بودن با او...

و اين روزها چه سخت باور ميكنم

كه مدتهاست رفته است

هركس من را مي بيند با خود مي گويد

دخترك بينوا ،چه بينوا سوخته است!

و هيچ كس نمي داند

كه سوختنم از بيچارگي نبود

بلكه از عشق بود و بس

اين روز ها مادر هم ديگر...

حرفهايم را گوش نمي دهد

شايد هم ديگر من حرف نمي زنم


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت


یادت هست؟

دوستم داشتي ...يادت هست؟

گفتي دوستت دارم..

و من گفتم كوچكي براي دوست داشتن

رفتي تا بزرگ شوي

اما آنقدر بزرگ شدي كه يادت رفت

دوستم داشتي


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت


پدر

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر".
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام.
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 9:15 موضوع | لینک ثابت


مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .
به محض شروع حرکت قطار پمرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: \"پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند\" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: \" پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.\" زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:\" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: \"‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!\" مرد مسن گفت: \" ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم...

" امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 5:41 موضوع | لینک ثابت


بگـو ای دل در ایـن فـردا چـه داری

 

 چه می‌خواهی در این صحرا بکاری



چـه فرقـی داشـت با امـروز ، دیـروز

 

که یک عمر است فـردا می‌شماری . . .؟

 


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 5:23 موضوع | لینک ثابت



آسمان رنگ شب یلدا گرفت


یاد تو آمد به قلبم جا گرفت


تا سحر غم با دلم همخانه بود


از فراغ تو دلم دیوانه بود


یاد تو چندیست مهمانم شده


خاطراتت آفت جانم شده


هر چه می گویم سخن از یاد توست


در سکوت من فقط فریاد توست


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 5:16 موضوع | لینک ثابت


دیروز

ديروز

صندوقچه اي ست

پر از تجربيات

تلخ و شيرين

خاطراتي كه ما را

امروز سرگرم مي كند

اما براي فردا مثل

نقشه ي گنج است

كه ما را

به هدف نزديك ميكند و

به طرف خوش بختي

سوق مي دهد


 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


و من...

 

 

به حرف دوست

دنبال يار براي دوست شدم

آخر با وقت گزاف

ياري يافتم مناسب دوست

ديدم كه حالا دوست نيست

غافل از يار خود بودم

ديدم كه دوست رفته با ياري

يار من هم رفته با دوستي

من ماندم و ياري كه يافته بودم به دوست

كه آن هم در ماتم من

وقت غنيمت ديد و رفت با ياري

تك و تنها ماندم به جرم

لبيك به دوست

يك روز ديدم همه يكجا جمع اند

نگو همه دوست دوستم بودند

و من بازيچه


 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


دوست

دانستن اينكه كسي دوستت داره يا نه كار مشكلي نيست

اما زندگي با كسي كه دوسش داري خيلي سخته

چون هيچ وقت از دلش خبر نداري كه دوستت داره يا نه

اما زندگي با كسي كه دوستت داره شيرينه

چون اگر تو دوسش نداشته باشي اون دوستت داره


 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت


خدایا

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


 

نوشته شده توسط ثمین در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


دیرگاهیست که تنها شده ام

 

قصه ی قربی صحرا شده ام

 

وسعت درد، فقط سهم من است

 

باز هم قسمت غم ها شده ام

 

مگر آیینه ز من بی خبر است

 

که اسیر شب یلدا ده ام

من که بی تاب شقایق بودم

 

همدم سردی یخ ها شد ام

 

کاش چشمان مرا خاک کنند

 

تا ببینم که چه تنها شده ام ............

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


 

نه!

کاری به کار عشق ندارم

!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

 

دیگر در این زمانه دوست ندارم

 

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

 

یک روز

 

خوشحال و بی ملال ببیند

 

زیرا هر چیز وهر کسی را

 

که دوست تر بداری

 

حتی اگر یک نخ سیگار

 

یا زهرمار باشد

 

از تو دریغ می کند

 

پس من با همه وجودم

 

خود را زدم به مردن

 

تا روزگار دیگر

 

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

 

ناگفته می گذارم

 

تا روزگار بو نبرد

 

گفتم که

 

کاری به کار عشق ندارم.


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت


تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر

از بهاری به بهار دیگر

نتوانم نتوانم جستن

هر زمانی عشق دیاری دیگر

کاش آن دو پرستو بودیم...............


 

نوشته شده توسط ثمین در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 18:21 موضوع | لینک ثابت


من نه آن بودم که آسان رفتم اندر دام عشق

 آفرین بر فرط استادی آن صیاد باد . . .

 

 


 

نوشته شده توسط ثمین در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 13:43 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط ثمین در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت


تا حالا نديده بودم كسي از كار خودش پشيمون نشده باشه حتي انهايي كه كسي را كشتند !!!!!

 

تو كانون اصلاح و تربيت تمام به قول خودشون مدد جويان از اين كه يه كاري انجام داده بودند خوشحال بودند يكيشون كه يكي را كشته

 

بود مي گفت قسمتش اين بوده كه به دست من بميره .يكي ديگشون مي گفت خوشحالم كه كشتمش.يكي ميگفت اگه از اين جا برم

 

بيرون جرم بزرگتري انجام مي دم . يكي مي گفت با كسي كه رابطه نامشروع داشتم اصلا دوسش نداشتم و از طرف اون دختر دعوت شدم به اين كار ..!!!!!

 

قبلا فكر مي كردم خيلي بي گناه توي زندون هست اما براي چندمين بار كه رفتم توي زندان مي بينم كه همه از گنهكاري با گناه ترند!!!!!


 

نوشته شده توسط ثمین در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت


...

 

 


 

نوشته شده توسط ثمین در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


 

به خداوندی خدا یه روز سنگ میزارم روی همتون ص


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت


بوي باران ،بوي سبزه ،بوي خاك

شاخه هاي شسته،باران خورده،پاك

آسمان ابي و اير سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس ،رقص باد

نغمه شوق پرستو هاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش بحال روزگار


 

نوشته شده توسط ثمین در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


منم تندیس تنهایی


 

نوشته شده توسط ثمین در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت


چرا؟

چرا باران هميشه قطره قطره است ؟

 

چرا در خانه در يا نداريم ؟

 

چرا در باغچه يا توي گلدون

 

گلي يا برگي از رويا نداريم ؟


 

نوشته شده توسط ثمین در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت


روزی حضرت موسی ( علیه السلام ) در كوه طور ، به هنگام مناجات عرض كرد :

ای پروردگار جهانیان !

جواب آمد : لبیك

سپس عرض كرد : ای پروردگار اطاعت كنندگان

!
جواب آمد‌ لبیك :

!
سپس عرض كرد‌ای پروردگار گناه كاران :

!
موسی علیه السلام شنید :لبیك، لبیك ، لبیك

!

حضرت گفت : خدایا به بهترین اسمی صدایت زدم ، یكبار جواب دادی ؛ اما تا گفتم : ای خدای گناهكاران ،

سه مرتبه جواب دادی ؟

خداوند فرمود : ای موسی ! عارفان به معرفت خود و نیكوكاران به كار خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد

دارند ؛ اما گناهكاران جز به فضل من پناهی ندارند . اگر من هم آنها را از درگاه خود ناامبد گردانم به درگاه

چه كسی پناهنده شوند ( قصص التوابین ، ص 198)

 

 

ناخوداه گاه از تو blogfaاسم اين وبلاگ را ديدم (صاحب لحظه هاي تنهايي)و يك سري بهش زدم خيلي ازش خوشم امد

يه آرامشي توي اين وبلاگ بود دلم نيومد كه نشون شما هم ندم( هر چند مي دونم تو وبلاگ من قو پر نمي زنه)

http://deltangihayema.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت


باور نکردی

بر من گذشتي سر بر نكردي

 

از عشق گفتم باور نكردي

 

دل را فكندم ارزان به پايت

 

سوداي مهرش در سر نكردي

 

گفتم گلم را مي بويي از لطف

 

حتي به قهرش پرپر نكردي

 

ديدي سبوئي پر جوش دارم

 

با تشنگي لب تر نكردي

 

خواندم به گوشت صد دفتر از عشق

 

سطري كلامي از بر نكردي

 

يادت به هر شعر منظور من بود

 

زبن باغ پر منظر نكردي

 

هنگام مستي شور آفرين بود

 

لطفي كه با ما ديگر نكردي

آتش گرفتم چو شاخ نارنج

 

گفتم نظر كن سر بر نكردي


 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت


این لانه ی شهوت دل نیست

حيف از اين قلب ،از اين  قبر طرب پرور درد

 

كه به فرمان تو ،تسليم تو جاني كردم

 

حيف ار آن عمر كه با سوز شراري جان سوز

 

پايمال هوسي هرزه و آني كردم

 

در عوض با من شوريده ،چه كردي ؟نامرد!

 

دل به من دادي؟ نيست؟

 

صحبت از دل مكن، اين لانه ي شهوت دل نيست!

 

دل سپردن اگه اين است !كه اين مشكل نيست !

 

هان!بگير ،اين دلت ،از سينه فكندم بدر!

 

ببرش دور !ببر ،ببيرش تحفه ز بهر پدرت ،گرگ پدر!


 

نوشته شده توسط ثمین در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت


از میان پر دل ترینمان چه اندکند

 
آنان که دانائی خویش را


تاب توانند آورد و


من از روح های محدودی بی زارم


در این روح ها هیچ چیز خوب و


حتی هیچ چیز بد وجود ندارد


 

نوشته شده توسط ثمین در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت


من

هميشه چشمام را بستند گفتند اين را نبين چون بده

دستام را بستند گفتند اين كارا نكن چون بده

گوشهام را گرفتند گفتند گوش نكن چون بده

زبونم را كوتاه كردند گفتند همه چيز را نگو چون بده

پاهام را بستند گفتند همه جا نرو چون بده

 

و من چقدر نصف و نيمه كارم


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت


همه ی این دگران

دیگری 1مرا دوست دارد اما بی خبر از ان است که دوست کناریش هم مرا دوست می داره

 

دیگری 2بی اطلاع از دیگری مرا دوست داره بدون اینکه بداند من پیشنهاد دوستی را از دوست صمیمیش گرفتم .

 

دیگری3فکر می کنه که فقط او این پیشنهاد را به من داده اما بی خبر است که همکلاسی هایش هم همین فکر را می کنند.

 

دیگری4نمی داند چه خنجری در دل دوستش واره کرده وقتی با دوستش که مرا دوست داره می اید و پبشنهاد دوستی می ده .

 

دیگری5 بی خبر از دوستاش و همکلاسی هاش می خواهد که من فقط مال او باشم .

 

دیگری 6 نمی داند که استادی هم که سر کلاس آن هستیم هم مرا دوست داره

 

دیگری7 فکر می کنه که من او را دوست دام در حالی که نمی دونه او فقط هم کلاسی من است

 

دیگری 8می ترسه که پیشنهاد بده چون رفتار من را نسبت به ان دیگران دیده

 

دیگری9 هم همه جا من را تعقیب می کنه در حالی که نمی دانه من هم از خودش و هم از عملش بدم می یاد

دیگری 10فقط با گرفتن جزوه ها و نوشتن بیتهایی در آن راضی است

اما همه ی ان دیگران نمی دانند که من دیگری را دوست دارم و دیگری که من او را دوست دارم، دیگری را دوست داره و این روند همچنان ادامه داره


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت